تبليغاتX
نمکی
به حدی خواب الودم که انگار چند تا قرص خواب آور خیلی قوی خوردم، وقت ناهار نمیتونستم سرپا بایستم.

از صبح به همون دلیل بالا هیچ کاری انجام ندادم و دقیقه شماری میکنم تا ساعت ۳ بشه و برم خونه یه دل سیر بخوابم. از طرفی این ترم خیلی درسهام سنگینه و ۱۲ واحد برداشتم که ۳ تاشون خیلی سنگین اند و هر جلسه کلی تمرین و پروژه میدن، واسه فردا هم کلی تمرین دارم که تا الان هیچ کاری نکردم و میدونم با این وضعیتم هیچ کاری هم نخواهم کرد. یه چیز دیگه که از الان حوصله امو سر برده اینه که چون دوران لیسانس قرآ ن نداشتیم الان باید بگذرونیم حالا ساعتش کیه؟ ۳-۵ بعدازظهر! منم نمیخواستم برم سر کلاس ظاهرا تو معدل به حساب نمیاد. پیش خودم گفتم برش میدارم اونوقت میرم امتحانشو میدم. حالا کاشف به عمل اومده که استاد، خانومی هستند که اصرار شدید دارند که همه باید سر کلاس حاضر شن و حضور و غیاب هم به قوت خود باقی است و کلی اله و بله و... حالا خیلی برام سخته بعد از ۲ تا کلاس سنگین که میتونستم ساعت ۲ خونه باشم باید ۵ برم خونه، تازه ناهار هم  باید ساندویچ کالباس دانشگاه رو بخورم! حالا آقای همسر هم هست که دلش میخواست آخر هفته ها رو با هم ناهار بخوریم. تازه امتحان قران با یکی از درسهای مهم تو یه روزه. یکی از بچه ها که هفته پیش سر کلاس بوده میگه : دریا! باور کن اصلا درس ساده ای نیست ! تازه به نظرم سخت هم اومد!!!!

با این اوصاف باید سعی کنم که قرآن رو نیفتم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/07/29ساعت 14:40  توسط دریا  | 

هوای پاییزی صدای خش خش برگها بارونهای گاه و بیگاه هوای ابری باز هم بارون چتر با گلهای ریز قرمز و نارنجی و زرد کفشهای زرد ساق بلند روپوش سرمه ای دستکش های بنفش وای باز هم بارون، حبس تو خونه یه قل دو قل تو سر و کله زدنهای تو خونه به خاطر بارون، شنیدن صدای بارون وقتی به شیروونی میخورند خوابیدن های زورکی، نخوابیدن و یواشکی در رفتن، دیدن صد باره کتاب تام سایر ،راستی اسم اون کتاب بالزاک چی بود؟ همونی که یه آدم پیر سیاهپوش رو جلد بود؟؟؟؟؟ آها یادم اومد بابا گوریو!! متنفر از خواب بعداز ظهر یواشکی تلوییزیون دیدنها که کسی بیدار نشه ای خدا چرا بارون بند نمیاد؟ دلم میخواد برم تو حیاط! کانال ۱ کانال ۲ فقط همین آخه ۲ تا کانال که بیشتر نبود اون موقع روز هم که از کارتون خبری نبود! باز دوباره پای پنجره بارون باز هم بارون، بازی با بخارهای رو پنجره که از هرم نفسهام بوجود اومده بودند، تکرار و تکرار در کشیدن نقشهای نامفهوم آخ مشقام وای دیکته ام بدو بدو بشین بنویس فقط بنویس راستی چکمه نارنجی ها که توشون پشم داشتند مال خواهر بزرگه بنفش بودند، راه رفتن تو آبها و شلپ شلپ قدم زدن جیغ و اه خواهر بزرگه دوییدن و فرار کردن تا مدرسه، توی مدرسه: بارون میاد تو حیاط نرید همینجا تو راهرو باشید! وااااااااااااای خدا نه حالا چه کار کنم جیغ و داد و دوییدن تو همین یه ذره جا ! وقت برگشتن به خونه ، وای تو باد چترم پرید هوا ای وای سیمش در اومد حالا چه کار کنم؟ بدو تا خونه بهترین کاره خوب بهاره بیا مسابقه بدیم طبق معمول بهاره زبر و زرنگ و تیز از همه مون میفته جلو خیس و آش و لاش با کفشهای خیس و موهای بهم چسبیده وارد خونه میشیم باز هم بعد از ظهرهای تکراری، دراز می کشم می رم رو ایوون باز دوباره اتاق خواب دراز می کشم یهو چشام برق می زنن آهنگ یکنواخت صدای بارون رو شیروونی به سکته افتاده آااااااااااااااااخ جون بارون داره بند میاد تموم شد، قطرات آخره یهوووووووووووووو آفتاب آفتاب باز هم لی لی هفت سنگ و وسطی و جیغ و داد و چهره برافروخته بابا که دست به کمر رو ایوون وایساده و داره بر و بر به ما نگا میکنه یه لحظه سکوت و دوباره انفجار خنده و شادی و جیغ و جیغ! عصر خسته و کوفته با چهره های کثیف و عرق کرده وارد خونه و این بار جیغ مامان که بپرید تو حمومممممممممممممم و ما خنده کنان  پیش بسوی حموم

روزای پاییزی دوران کودکی من در شمال بیشتر به پنجره های اتاق خواب اختصاص پیدا می کرد منتظر روزهای افتابی که در هفته شاید یکی دو روز نصیبمون میشد هر چقدر اون روزا از بارون فراری بودم ، این روزها دلم لک می زنه برای هوایی که یه ذره هم که شده بوی بارونو بده حالا بارونش پیشکش!

مامان و بابا جونم، ۳۱ امین سالروز ازدواجتونو تبریک میگم یه عالمه میبوسمتون 

مامان اینا ۷/۷/۵۷ ازدواج کردند، میدونم دیروز بود اما خوب یه روز دیرکرد قابل چشمپوشیه، مگه نه؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/07/08ساعت 13:18  توسط دریا  | 

-امروز روز خوبیه. از صبح اتفاقات خوب داره برام میفته. بسی خوشحالم.

-انتخاب واحد ترم بعد رو هم انجام دادم، یکم ترسناکه چون ۱۲ واحد + قرآن برداشتم . اون ۱۲ واحد پدر در میارن اما خوب میخوام زودتر تموم کنم و درس نداشته باشم. شاید دارم عجله می کنم اما اینطوری راضی ترم. تجربه نشون داده هر وقت درسهام سنگین تر بودند بهتر جواب داده. به عبارتی دریا خانوم بهتر جواب میدن.

-خبر خوبی که همین چند ساعت پیش شنیدم خیلی بیشتر بهم چسبید، ار اونجایی که بنده خیلی پول دوستم، مدیرم بهم گفت که اسمم رو برای پاداش رد کرده و ظاهرا موافقت شده. البته زیاد نیست اما همون هم خودش خوبه . خلاصه الان من بسیار راضی و خشنودم

-با روزه داری چطورید؟ یه هفته بیشتر نمونده. کسانی که تو خونه هستند خیلی راحتترن. مثلا خود من آخر هفته ها همش خوابم . اما تو اداره رو این صندلیهای غیر استاندارد باید بشینی و حوصله کار کردن هم که اصلا نیست . یه جورایی از این وضعیت خوشم نمیاد. دلم برای چای و کیک خوردنهای تو اتاقم که از ساعت ۸ صبح شروع میشد تا پایان وقت٬ تنگ شده. خیلی خنده داره اما من اینقدر به این کیک و بیسکویت خوردن سر کار عادت کردم که چند شب پیش ساعت حدود ۱۲ شب چای با کیک ( از همونایی که سر کار میارم) خوردم تا دلتنگیمو کاهش بدم!!

-شما ها هم با بلاگفا مشکل دارید یا فقط من اینطوریم؟ واسه هیچ کدوم از دوستان که تو بلاگفا هستند نمیتونم کامنت بذارم ، هی میام کامنت بذارم که این پیغام میاد:" امکان درج پیام برای شما وجود ندارد." اگر کسی میدونه چطور از شرش خلاص شم لطفا بهم بگه. دلم برای دوستای وبلاگی تنگ شده و از اینکه نمیتونم کامنت بذارم بدم میاد.

+ نوشته شده در  شنبه 1388/06/21ساعت 12:50  توسط دریا  |